کســــانی که وارد جهنـــم می شوند

گروه هایی که قرآن می گوید وارد جهنـــــم می شوند عبــارتند از :

۱ـ کافران :
بقره/۹۰ ٬ ۱۰۴ ٬ ۱۲۶ - آل عمران/ ۴ ٬ ۱۰ ٬ ۱۲ ٬ ۵۶ ٬ ۹۱ ٬ ۱۰۶ ٬ ۱۳۱ - نساء/ ۱۴ ٬ ۱۸ ٬ ۳۷ ٬ ۵۵ ٬ ۵۶ ٬ ۱۰۲ ٬ ۱۵۱ ٬ ۱۶۱ ٬ ۱۶۸ ٬ ۱۶۹ ٬ - انعام/ ۳۰ ٬ ۴۷ ٬ ۷۰ ٬ ۱۷۰ - انفال/ ۱۴ ٬ ۳۵ - مائده/ ۱۰ ٬ ۳۶ ٬ ۳۷ ٬ ۶۸ - توبه/ ۳ ٬ ۴۹ - یونس/ ۴ ٬ ۷۰ - عنکبوت/ ۵۴ - فاطر/ ۷ - شوری/ ۲۶ - جاثیه/ ۱۱ - احقاف/ ۳۴ - مجادله/ ۴ ٬ ۵ - ملک/ ۶ ٬ ۲۸ - معارج/ ۱ - احزاب/ ۸ - فصّلت/ ۲۷ - فتح/ ۲۵ - ابراهیم/ ۲ ٬ ۲۲ - غاشیه/ ۲۴

لازم به ذکر است که بیشترین آیات جهنم ٬ مربوط به کــافران است.

۲ـ ظالمان و ستمگران :
آل عمران/ ۱۵۱ - نساء/ ۱۶۸ ٬ ۱۶۹ - مائده/ ۱۲۹ - اعراف/ ۴۱ - نحل/ ۱۱۳ ٬ ۸۵ - کهف/ ۲۹ - حج/ ۲۵ - انبیاء/ ۲۹ - مریم/ ۷۲ - ابراهیم/ ۲۲ - شوری/ ۲۱ ٬ ۴۴ ٬ ۴۵ - زخرف/ ۳۹ ٬ ۶۵ - سبأ/ ۴۲ - طور/ ۴۷ - فرقان/ ۱۹ ٬ ۳۷ - جن/ ۱۵ - انسان/ ۳۱

۳ـ مشرکان :
توبه/ ۱۷ - اسراء/ ۳۹ - احقاف/ ۲۶ - بینه/ ۶

۴ـ منافقان :
نساء/ ۱۳۸ ٬ ۱۴۰ ٬ ۱۴۵

۵ـ طغیانگران و مستکبران :
نساء/ ۱۷۳ - اعراف/ ۳۶ ٬ ۴۰ ٬ ۴۱ - مؤمن/ ۴۸ ٬ ۴۹ ٬ ۶۰ ٬ ۷۲ ٬ ۷۶ - احقاف/ ۲۰ - زمر/ ۶۰ - ص/ ۵۵ ٬ ۵۶ - جاثیه/ ۸ - ق/ ۲۴ - مدثر/ ۱۶ - نبأ/ ۲۱ ٬ ۲۲ - نازعات/ ۳۷

۶ـ پیروی از شیطان :
اعراف/ ۱۸ - لقمان/ ۲۱ - ابراهیم/ ۲۲

۷ـ تکذیب کنندگان آیات اللهی :
بقره/ ۱۰ ٬ ۲۴ - اعراف/ ۳۶ - مائده/ ۱۰ ٬ ۶۸ - انعام/ ۴۹ - فرقان/ ۱۱ ٬ ۲۰ - سجده/ ۲۰ - سبأ/ ۵ ٬ ۳۸ ٬ ۴۲ - طه/ ۲۰ - شعرا/ ۱۸۹ - واقعه/ ۵۰ - الرحمان/ ۴۲ - حدید/ ۱۹ - ملک/ ۹ - نغابن/ ۱۰ - مرسلات/ ۳۴ - مطففین/ ۱۷ - لیل/ ۱۶

۸ـ مرتدان :
بقره/ ۲۱۷ - آل عمران/ ۸۸ - توبه/ ۱۷ - بینه/ ۶

۹ـ بت پرستان :
احقاف/ ۲۱

۱۰ـ فسادکنندگان :
نحل/ ۸۸ - بروج/ ۱۰

۱۱ـ آدمهای شقی و خبیث :
انفال/ ۳۷ - اعلی/ ۱۱ - لیل/ ۱۵

۱۲ـ شیاطین و جن :
اعراف/ ۱۷۹ - مریم/ ۶۸ ٬ ۶۹ ٬ ۷۰ ٬ ۷۱ ٬ ۷۲ - سجده/ ۱۳

۱۳ـ فاسقان :
اعراف/ ۱۶۵ - انعام/ ۴۹ - سجده/ ۲۰ - احقاف/ ۲۰

۱۴ـ کسانی که آخرت را به دنیا فروختند :
بقره/ ۸۶

۱۵ـ کسانی که غرق گناهند :
بقره/ ۸۱

۱۶ـ آشکارا گناه کنندگان :
احزاب/ ۳۰

۱۷ـ ربا خواران :
بقره/ ۲۷۵ - آل عمران/ ۱۳۰ ٬ ۱۳۱

۱۸ـ مترفین :
مؤمنون/ ۶۴

۱۹ـ اعراض کنندگان از ذکر خدا :
جن/ ۱۷

۲۰ـ منع کنندگان کار خیر :
ق/ ۲۵ .

۲۱ـ اصحاب شمال :
واقعه/ ۴۱

۲۲ـ فراموش کنندگان آخرت و قیامت و جهنم :
اسراء/ ۱۰ - سجده/ ۱۴ - ص/ ۲۶ - جاثیه/ ۳۴ - الرحمن/ ۴۲ - طور/ ۱۴ - مدثر/ ۴۶

۲۳ـ پیروان ستمگران :
هود/ ۱۱۳

۲۴ـ مسخره و استهزای آیات اللهی :
کهف ۱۰۶ - جاثیه/ ۱۰ ٬ ۳۵

۲۵ـ کسانی که مانع راه یابی مردم به حق می شوند و سد عن سبیل الله می کنند :
نساء/ ۵۵ - نحل/ ۹۴ - مجادله/ ۱۶

۲۶ـ کسانی که با دستورات خدا و پیامبر مخالفت می کنند :
نساء/ ۱۱۵ - جن/ ۳۳

۲۷ـ کسانی که از عقل و چشم و گوششان در راه یابی به حق استفاده نمی کنند :
اعراف/ ۱۷۹ - ملک/ ۱۰

۲۸ـ کسانی که امید به ملاقات خداوند ندارند و به دنیا راضی اند :
یونس/ ۷ ٬ ۸

۲۹ـ کسانی که به نعمت های خدا کفران می ورزند :
ابراهیم/ ۲۸ ٬ ۲۹ ٬ ۳۰

۳۰ـ دنیا پرستان :
اسراء/ ۱۸ - هود/ ۱۵ ٬ ۱۶ - نازعات/ ۳۸

۳۱ـ زر اندوزان :
توبه/ ۳۴ ٬ ۳۵ - الحاقه/ ۲۸ ٬ ۲۹ ٬ ۳۰ ٬ ۳۱ - همزه/ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ ٬ ۵ ٬ ۶ - مسد/ ۲ ٬ ۳

۳۲ـ فرار از جهاد ( زحف ) :
انفال/ ۱۵ ٬ ۱۶ - توبه/ ۸۱

۳۳ـ آدم کشان :
مائده/ ۳۲ - نساء/ ۹۳ - آل عمران/ ۲۱

۳۴ـ ترک کنندگان نماز :
مدثر/ ۴۳

۳۵ـ ترک کنندگان اطعام به مساکین و فقرا :
مدثر/ ۴۴

۳۶ـ همنشینان با اهل باطل :
مدثر/ ۴۵

۳۷ـ کسانی که زکات نمی دهند :
فصلت/ ۷ - توبه/ ۳۵

۳۸ـ خورندگان مال یتیم :
نساء/ ۱۰

۳۹ـ کم فروشان :
مطففین/ ۱ ٬ ۴ ٬ ۵ ٬ ۷

۴۰ـ عیب جویان :
همزه/ ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴

۴۱ـ غیبت کنندگان :
همزه/ ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴

۴۲ـ اسراف کنندگان :
مؤمن/ ۴۳ - اسراء/ ۲۷

۴۳ـ مجرمان :
مریم/ ۸۶ - زخرف/ ۷۴ - مدثر/ ۴۱ - اعراف/ ۴۰ ٬ ۸۴ ٬ ۱۳۳ - حجر/ ۱۲ ٬ ۵۸ - فرقان/ ۳۱ - نمل/ ۶۹ - قمر/ ۴۷ - الرحمن/ ۴۱ ٬ ۴۲ ٬ ۴۳ ٬ ۴۴ ٬ ۴۵ - معارج/ ۱۱ - طه/ ۷۴

۴۴ـ تعدّی کنندگان از حدود اللهی :
نساء/ ۱۴ - بقره/ ۱۸۷ ٬ ۲۲۹ ٬ ۲۳۰ - طلاق/ ۱

۴۵ـ دشمنان خدا و پیامبر و ائمه :
فصّلت/ ۲۸

ضمناً آنچه ما در این موضوع نقل کردیم با استفاده از معجم قرآن و سیری در آیات جهنم و استفاده از تفاسیر موضوعی و به ویژه تفسیر پیام قرآن ٬ ج ۶ مبحث دوزخ می باشد.
منبع : کتاب جهنم و عذابهای جهنم نوشته حیدر قنبری
< وبلاگ جهنم >

هول مطلع چیست ؟

« هول مطَّلع » یعنی هراس و دلهره و اضطراب و نگرانی و ترس و وحشتی که هر فردی بعد از مرگ با اطلاع نسبت به قبر و برزخ و قیامت و عرضه اعمال به خداوند پیدا می کند. به عبارت دیگر وقتی روح ، از بدن جدا می شود و چشم برزخی انسان باز می شود تمام حقایق برایش منکشف می گردد حساب تر و وحشت ، تمام وجودش را می گیرد.

در هول مطلع چندین احتمال وجود دارد :
1- اطلاع میت بعد از جان دادن از امر آخرت از یک مکان مرتفع و عالی و بلند ، یعنی وقتی جان داد ، روح او را به آسمان می برند ، روح او از آنجا به احوال آینده خود اطلاع پیدا می کند و هول و هراس ، تمام وجودش را فرا می گیرد ، مانند یک آدم سرطانی یا ایدزی که وقتی بفهمد مبتلای به این مرض مهلک است چه حالی پیدا می کند ! یا کسی که محکوم به اعدام می شود و به او ابلاغ کنند ! کسی که ورشکست شود با ضرر مالی ببیند و یک دفعه اطلاع پیدا کند! سپس روح او را به طرف جسدش در زمین بر می گردانند.

2- وقتی روح از بدن انسان خارج گشت ملک الموت ، او را به مَلَک دیگری می سپارد و او ، آن روح را در پارچه حریری قرار می دهد و در آسمان به پیشگاه خداوند عرضه می کند و در پیشگاه ربوبی از تمام گناهان صغیره و کبیره و نماز و روزه و حج و زکات و قرآن و صدقه و ... از او سوال می کنند سپس روح او را به طرف جسدش پایین می آورند. وآن روح در هنگام صعود به پیشگاه خداوند از اینکه اعمال خودش را می بیند و از طرفی با این اعمال ننگینش می خواهد نزد خداوند برود و از او سوال شود ، ترس و وحشت تمام وجودش را فرا می گیرد و این پاسخ به سوالات ، قبل از پاسخ نکیر و منکر در قبر است.
این احتمال دوم همان معنایی است که حضرت سلمان در آخر عمرش رفت به قبرستان و از مرده ای پرسید و او همین گونه پاسخ داد. در روایتی از امام باقر (ع) هم آمده است که وقتی آن فرشته ، ارواح مومنین را به آسمان می برد درب های آسمان باز می شود اما وقتی ارواح کافر را می برد درهای آسمان بسته می شود و دستور می دهند او را به سجین برگردانید ، یعنی برهوت.
شاهد بردن ارواح بعد از مردن به آسمان و ارائه به خداوند در آیات 61 و 62 سوره انعام می باشد که معنی آن این است :
«وقتی اجل کسی رسید ، ملائکه ارواح ، روح او را قبض می کنند سپس به پیش خداوند می برند ، بدانید که حکم و داوری مخصوص اوست و او سریعترین حسابگران است.»

3- بعضی هم گفته اند : هول مطلع قبل از مردن و در هنگام سکرات موت است. یعنی :
در آن آخرین لحظات زندگی که انسان در حال احتضار است ، چشم برزخی اش باز می شود و از همه چیز مطلع می شود و وحشت و هراس سراسر وجودش را فرا می گیرد.

4- بعضی هم گفته اند : مراد از هول مطلع آن حالتی است که مرده را می خواهند از تابوت به زمین بگذارند و سرازیر قبر گردد احساس می کند که او را دارند از آسمان به زمین می اندازند خیلی می ترسد و وحشت می کند روی همین حساب است که گفته اند : تابوت را قبل از رسیدن به قبر ، سه بار بگذارند زمین بعد بلند کنند تا وحشت مرده کمتر گردد.

5- بعضی ها هم احتمال داده اند که : هول مطلع وقتی است که مرده داخل قبر می گذارند و او میبیند که جایگاهش آنجاست و از اعمال و جا و مکان و انیس و مونسش اطلاع پیدا می کند وحشت و هراس ترس سراسر وجودش را می گیرد.

خلاصه کلام اینکه : تمام این احتمالات صحیح است و معنای همه اینها این است که روح انسان بعد از مردن ، از همه چیز با خبر می شود و لذا وحشت و هول و هراس او را می گیرد.

چند روایت در مورد هول مطلع :

1- امام علی (ع) می فرمایند : بعد از مرگ ، هول مطلع است و آن توقف در پیشگاه خداوند حاکم عادل است.

2- امام رضا (ع) فرمودند : هنگامی که مرگ امام حسن (ع) فرا رسید آن حضرت گریه می کرد و به او گفتند :
ای پسر رسول خدا! آیا شما هم گریه می کنی با آن مکان و منزلتی که به رسول خدا داشتی و بیست حج پیاده انجام دادی و سه بار تمام اموالت را در راه خدا تقسیم کردی و نصف آن را دادی حتی لنگه کفشت را ؟
حضرت فرمودند : برای دو چیز گریه می کنم برای هول مطلع و دوری از دوستان و عزیزان.

3- در دعا داریم که فرموده اند : « اَعُوذُ بِکَ مِن هَولِ المُطِّلَعِ » یعنی : « خدایا ! به تو پناه می برم از هول مطلع»

4- در روایت دیگر چنان آمده :
« اگر همه آن چه روی زمین است مال من بود حاضر بودم همه آنها را بدهم اما هول مطلع نداشته باشم.» 1
5- « خدایا ! مرا بر هول مطلع ، یاری و کمک فرما» 2

6- امیر مومنان علی (ع) می فرمایند :
اگر آنچه مردگان پس از مرگ ، مشاهده کرده اند ، همه می دیدند ، وحشت می کردن و می ترسیدن و (سخنان حق را) می شنیدند و اطاعت می کردید ولی آنچه آنها دیدند ، از شما پوشیده است اما به زودی پرده ها کنار می رود.(و شما نیز مشاهده خواهید کرد.) 3

7- امام باقر (ع) می فرمایند : « هیچ مومنی و هیچ کافری نیست مگر اینکه هنگامی که او را در قبرش می نهند ، اعمال او بر رسول خدا (ص) و امام علی (ع) و امامان دیگر ارائه می شود.» 4

1) کفیایة الموحدین ، مبحث برزخ .
2) منازل الآخره ، ص 34 .
3) نهج البلاغه ، خطبه 20
4) بحار ، ج6 ، ص 183

< وبلاگ جهنم >

گفتگوی جناب سلمان با روح مرده

پيامبر اکرم (ص) به سلمان خبر داده بود که علامت مرگ تو اين است که در قبرستان روح مرده اي با تو تکلم ميکند. لذا چون سلمان ديد مرض او شدت گرفته به قبرستان رفت ، و سه مرتبه بر اهل قبرستان و اموات مدفون سلام نمود.
پس گفت : بنا بر فرمايش رسول خدا (ص) ، اگر مرگ من نزديک است يک نفر از شما با من تکلم نمايد.
ناگاه روح مرده اي جواب سلمان را داد و گفت : عليکم السلام يا سلمان !
سلمان فرمود : بگو اهل اهل دوزخي يا از اهل بهشت ؟
روح مرده گفت : از عفو پروردگار من اهل جنت ميباشم.
سلمان : برايم داستان زندگي و مرگت را کامل شرح بده.
روح : به خدا قسم اي سلمان اگر کسي را زنده بگيرند و گوشت بدن او را با مقراض (قيچي) ريز ريز نمايند يا با اره از هر سو پاره اش کنند يک قصه از قصه هاي مرگ نخواهد شد و اي سلمان ! بدان که نود ضربت شمشير آسان تر از جان کندن بود.
سلمان : مگر حال تو در دنيا چگونه بوده است ؟
روح : در دنيا واجبات را به جا آوردم و نماز ميخواندم و از مال حرام اجتناب ميکردم و پدر و مادرم را احترام مي نمودم و از پرسش روز جزا در خوف بودم در آخر عمر سخت مريض شدم و به حال احتضار افتاده بودم که در همين بين ديدم شخصي بسيار مهيب در کمال جثه در حالي که پاهايش به زمين اتصال نداشت بر من وارد گرديد و اشاره به ديدگانم نمود که ديدگانم از بينايي افتاد
اشاره به گوشم کرد و گوشم از شنوايي افتاد. اشاره به زبانم کرد ، زبانم از تکلم افتاد ، يک وقت ديدم گوشم باز شد و صداي گريه عيال و اطفالم بلند است و فهميدم که خبر مرگ مرا به اطاف منتشر مي نمايند. يک مرتبه اشاره به من نمود که به حال اول برگشتم پس پرسيدم شما که هستيد که از هول شما مرا ترس فرا گرفته ؟
گفت : منم قابض الارواح و آمده ام تا جان تو را بگيرم پس در اين هنگام دو شخص خوش صورت که تا به آن روز به خوبي آن دو نديده بودم در طرف چپ و راست من قرار گرفتند و به من گفتند : السلام عليک ايها العبد و برکاته.
آن وقت گفتند : ما همان دو ملک به نام عتيد و رقيب مي باشيم که ما روي شانه هاي تو بوديم اين نامه عمل تو مي باشد که برايت آورده ايم.
چون نامه کردار نيک خود را مشاهده کردم خشنود شدم اما آه از وقتي که نامه کردار بد خود را که دست عتيد بود مشاهده کردم آن چنان ترسيدم و غمگين شدم که بنا نمودم به گريه کردن.
سپس قابض الارواح جلو آمد و جذبه به جذبه روح مرا از بدنم بيرون مي کشيد به نحوي که هر جذبه از آن ؛ سخت تر از آسمان به زمين افتادن بود. کم کم جان من به سينه رسيد پس اشاره اي در آن جذبه نمود که اگر بر کوه هاي جهان اين جذبه مي رسيد از شدت آب مي گرديد و مي گداخت پس جان من از بالاي بيني و تيغه انف قبض گرديد.
همين که صداي گريه و زاري کسان من بلند گرديد ، قابض الارواح از روي خشم برآنها صيحه اي زده که عن قريب به سوي شما مي آيم و هر يک از شما را قبض روح خواهم کرد.
پس روح مرا در حريري سبز پوشانده و به آسمان بالا برد و در مقام قرب رسانيد. پس سوالاتي از اوامر و نواهي الهي شد و مرا بر گردانيد. وقتي که آمدم ديدم بدنم را روي مغتسل (جاي شستشوي مرده) گذاشتند و براي غسل بود که روح من به غسال گفت : مرا رعايت نما چون از هيچ رگي بيرون نيامده ام مگر دريده بود و اگر غسال کلمات مرا مي شنيد هرگز ميتي را غسل نمي داد. پس مرا سه مرتبه غسل دادند و در سه جامه کردند که آخرين توشه من از مال دنيا بوده و انگشتر را به پسر بزرگ دادند و گفتند : خدا تو را جزا بدهد به مصيبت پدرت.

پس از آن همسايگان فرياد زدند که بياييد وداع کنيد. لذا جمعي از نزديکان من ، ناله زنان حودشان را به روي جنازه انداختند و وداع نمودند سپس چهار نفر جنازه مرا برداشتند و در تابوت نهاده و مشغول بردن بودند و روح من من هم بالاي نعش فرياد مي کشيد اي کسان من واي! واي فرزندان من ! فريب دنيا را نخوريد و از ديدن حال من عبرت بگيريد و برويد و پرهيزگار شويد که آنچه من ديدم شماها هم خواهيد ديد.
پس جنازه مرا بر زمين نهادند و نماز خواندند و دوباره برداشتند و روانه قبرستان گرديدند و روح من برابر شانه هايم بود که روي مرا با خشت می پوشاندند و خاک روي من مي ريختند و فاتحه خوانده و از روي قبر من برگشتند و روح به سويم برگشته و حال غربت و پشيماني بر من غلبه نمود. لذا از تاريکي و تنهايي و غربت و دوري از اهل و عيال زار زار گريه نمودم.
در همين بين دو فرشته نکير و منکر به شکل فضع آور و مهيبي وارد قبر شدند و در دست آنها عمودي بود از آهن که با آتش سرخ شده و برق هاي آتش از آن جستن مي کرد ، پس مرا وحشت عظيمي رخ داد و چنان صيحه اي بر من زدند که اگر اهل دنيا اين صدا را مي شنيدند دل هايشان گداخته مي شد. فرياد مي زدند خداي تو کيست و پيغمبر تو که باشد ؛ از شدت فزع ، اندام من از هم شکافته شد و زبانم بند آمد. آن گاه رحمت الهي شامل حال من شد که ديده و دل به جا آمد و گفتم که معبود من خداي بي همتا است و پيغمبرم محمد بن عبدالله خاتم النبيين و سيدالمرسلين رسول اکرم (ص) است.
پس غضبشان کمتر شد و گرفتگي صورتشان فرونشست. سپس سوال نمودند از کتاب و قرآن و قبله و امام و ... که همه را جواب دادم و عضبشان به کلي از بين رفت و از قبر بيرون آمدند.

در همين اثنا ناگهان متوجه شدم که قبر اندک اندک تنگ ميشود و به حدي در فشار انداخت که نفسم قطع شد و نتوانستم دادي بزنم و استخوان هاي من همگي خرد شد و در هم شکست و هوش از من رفت. پس از مدتي که به هوش آمدم قبر را به اندازه اي که ديده ميشد گشاده و وسيع ديدم و چراغي از ماه روشن تر مي بود و نيز دري به سوي باغ هاي بهشت و جنت الرضوان عالم برزخ داشت و نويد و بشارت دادند مرا به نعمت هاي بهشت.

منابع :

1. داستانهايي از عداب قبر/ ص167
2. پندهاي داستاني/ ص186
3. عاقبت گناه کاران/ ص152

< لینک وبلاگ >

آزمايش و غربال انسان‏ هاي صالح

در برخي از روايات آمده‌است كه حكمت (نه دلیل اصلی) غيبت حضرت ولي‌عصر (عج) ، غربال شدن انسان‌هاي صالح و آزمايش مردم به اين وسيله است.

امام حسين(ع) در اين باره فرموده‌اند : «براي امام مهدي(عج) غيبتي است كه در اين غيبت ، برخي از دين برمي‌گردند و برخي ثابت‌قدم مي‌مانند ، هر كه در اين غيبت صبر كند و بر مشكلاتي كه از سوي دشمنان ايجاد مي‌شود ، استقامت نمايد ، به قدري از اجر خداوند بهره‌مند مي‌گردد كه انگار در كنار پيامبر(ص) با شمشير بر دشمنان جنگيده‌است.»

امام محمدباقر(ع) در پاسخ به اين سوال كه فرج شما كي خواهد بود، فرمودند :
«فرج و ظهور حضرت(عج) اتفاق نمي‌افتد ، مگر آن كه شيعيان به شدت در امتحان الهي آزموده شوند.»

< لینک وبلاگ >

ابعاد مختلف حكومت و قيام جهاني امام زمان(عج)

دوران پس از ظهور حضرت مهدى (عج) دورانى است كه وعده هاى خداوند درباره ى خلافت مؤمنان و امامت مستضعفان و وارثت صالحان ، عملى مى گردد و اين دوران والاترين و شكوفاترين و ارجمندترين ، فصل تاريخ انسانيّت است كه جهان با قدرت الهى آخرين پرچمدار عدالت و توحيد ، صحنه ى شكوه مندترين جلوه هاى عبادت پروردگار مى شود.

امام صادق (ع) درباره قيام امام زمان (عج) مى فرمايد :
«زمانى كه قائم(عج) قيام كند ، هيچ سرزمينى نمى ماند ، مگر اين كه نداى شهادتين (لا إله إلّا الله و محمّد رسول الله) در آن طنين اندازد.»
مهم ترين مشخصه قيام امام مهدى (عج) ريشه كن كردن ظلم و جور و فراگير كردن عدل و قسط در سراسر دنيااست ، كه پيامبر (ص) در اين باره مى فرمايد : «قيامت بر پا نمى شود، مگر اين كه مردى از اهل بيت من كه اسمش شبيه اسم من است ، حاكم شود و زمين را پر از عدل و قسط كند ، همان گونه كه پر از ظلم و جور شده بود.»

محور حركت نهضت جهانى امام مهدى ، قرآن است و آن حضرت با تعليم قرآن ، آن را سرمشق زندگى انسان ها قرار خواهند داد. حضرت على(ع) در بيان احوال زمان ظهور امام مهدى (عج) مى فرمايد :
«(امام مهدى) هواى نفس را به هدايت و رستگارى برمى گرداند ، زمانى كه مردم هدايت را به هواى نفس تبديل كرده باشند و رأى را به قرآن برمى گرداند ، زمانى كه مردم قرآن را به رأى و انديشه مبدل كرده باشند.»

خداوند در شب معراج به رسول اكرم (ص) فرمود : «توسط قائم شما خاندان زمين را از ياد خودم و تسبيح و تقديس خويش آباد خواهم كرد ، همگان مرا تسبيح گفته (و از عيوب و نقايص تنزيه خواهند كرد.) شعار لا آله الاالله و الله اكبر و الحمدلله ورد زبان همگان خواهد شد و به وسيله او زمين را از لوث وجود دشمنانم پاك خواهم گردانيد.»

< لینک وبلاگ >

ابعاد قلبي انتظار موعود

يكي از ابعاد مهم انتظار كه پيوسته بايد مورد توجه باشد ، بعد توحيدي آن است. انتظار ، در ماهيت خود ، انسان منتظر را متوجه مبدأ عالم ، خداي جهان و سرچشمه همه هست ها و هستي ها مي ‏كند.انسان منتظر ، همواره، چشم به راه فرجي است كه به قدرت مطلقه الهي تحقق خواهد يافت.
منتظران ، چشم به راه مهدي (عج) هستند. مهدي كيست ؟ بنده خدا و ولي خدا در زمين كه به قدرت خدا زنده است ، مشغول عبادت خدا ، غرق در خدا و واسطه گرداندن اوضاع جهان ، و روزي به امر خدا است و براي استقرار بخشيدن به دين خدا و نجات جامعه بشري ظاهرخواهد شد.

توجه در اين امر ، همواره ، به خداي متعال است. و اين بعد توحيدي انتظار و توجه به خدا و طلب فرج از درگاه خدا از مهمترين اصول اين اعتقاد و باور است. منتظران بايد هميشه متوجه درگاه كبريايي الهي باشند و روي دل به سوي خدا كنند و از پيشگاه لايزال طلب گشايش و فرج نمايند، اين تعليم را پيشوايان ياد كرده ‏اند.

پيامبر اكرم(ص) مي‏فرمايد : اَفضَلُ اَعمالِ اُمَّتي ، انتظارُ الفَرَجِ مِنَ الله- عزَّوجلَ.
بهترين اعمال امت من ، انتظار ري�������� فرج است از نزد خداي عزيز جليل.

امام علي(ع) مي‏فرمايد : اَفضلُ عبادةِ المؤمن، انتظارُ فَرَج الله.
بهترين عبادات مؤمن ، چشم به راه فرج خدايي داشتن است.

امر مهم ديگري كه هر منتظري بايد متوجه آن باشد ، كتاب خدا و قرآن كريم است ، امام زمان(عج) زنده كننده همه احكام قرآن است و انسان منتظر همواره اين آرمان را در دل زنده مي ‏دارد كه روزي با ظهور مهدي آل محمد(ص)، احكام قرآن جاري شود و قرآن در سراسر جهان حاكميت يابد و كتاب آسماني برنامه زندگي انسان زميني گردد.
بعد ديگر انتظار ، توجه به پيامبران و مكتب پيامبران ، تجديد عهد با آنان است و همچنين توجه به مقام هدايت پيامبر اكرم(ص).

منتظران، چشم به راه كسي هستند كه در او صفات و آثار پيامبران گرد آمده است و هنگامي كه ظاهر گردد ، آن آثار در او ديده خواهد شد ، هر كس دوست دارد آدم ، شيث ، نوح ، ابراهيم ، موسي ،عيسي ، داود ، سليمان ، يوسف (ع) و ... و محمد(ص) را ببيند ، مي تواند آنان را در "مهدي" (عج ) ببيند.

او مي آيد تا آرمان پيامبران را تحقق بخشد ، دين خدايي را بگستراند و نداي توحيد را به همه سوي ببرد ، مهدي (عج) ، از اهل بيت پيامبر(ص) است. او فرزند فاطمه (س) و نواده حضرت محمد(ص) است. او فرزند علي(ع) و حسين(ع) است. او دوازدهمين وصي و جانشين پيامبر است. چون ظاهر گردد ، پرچم پيامبر را در دست گيرد و به سنت پيامبر عمل كند. نخستين اصحاب او 313 تن به تعداد اصحاب پيامبر در جنگ " بدر" خواهد بود. پيامبر اكرم (ص) از آمدن او خبرداده و درباره او بسيار سخن گفته است. چون اوآشكار گردد، دين جدش پيامبر (ص) را رواج دهد و حاكم سازد.

امام صادق (ع) مي‏فرمايد : هر كس از شما ، در حال انتظار ظهور حاكميت دين خدا درگذرد ، مانند كسي است كه درخدمت قائم باشد، و درخيمه او ... نه بلكه مانند كسي است كه در ركاب قائم بجنگد ، نه به خدا سوگند، بلكه مانند كسي است كه در ركاب پيامبر (ص) شهيد شده باشد.

اين تعاليم همه، توجه دادن به اصل مهم نبوت ، ياد آن و تأكيد بر آن است.

< لینک وبلاگ >

كرامات امام سجّاد (ع)

1. امام باقر (ع) فرمود : روزى عبد الملك بن مروان در خانه خدا طواف مى كرد و پدرم در پيشاپيش او طواف خود را انجام مى داد و به او توجهى نداشت. و عبد الملك هم او را نمى شناخت.
عبد الملك گفت : اين شخص كيست كه در مقابل ما طواف مى كند و به ما توجهى نمى كند ؟
گفتند : اين شخص ؛ على بن حسين است. پس به جايگاه خود رفته و نشست و گفت : او را نزد من آوريد. حضرت را آوردند. عبد الملك گفت: اى على بن حسين! من كه قاتل پدرت نيستم چرا نزد من نمى آيى؟
امام فرمود : قاتل پدرم دنيا را از پدرم گرفت ولى پدرم آخرت او را خراب كرد. اگر تو نيز دوست دارى چنين شوى پس باش.
عبد الملك گفت : هرگز ، ولى نزد ما آى تا از دنياى ما بهره برى!
حضرت نشست و رداى خود را گشود و دعا كرد : "خدايا! حرمتى را كه دوستانت نزد تو دارند آن را نشان بده" در اين هنگام ، رداى حضرت پر از مرواريد هاى درخشان شد كه شعاع نورشان ، ديدگان را خيره مى كرد.
حضرت خطاب به عبد الملك فرمود : كسى كه چنين حرمتى نزد خدا دارد چه نيازى به دنياى تو دارد ؟! سپس فرمود : خدايا! اينها را بگير كه من احتياجى به آنها ندارم.

2. ابوخالد كابلى مى گويد : بعد از شهادت امام حسين (ع) و برگشتن امام سجاد (ع) به مدينه طيبه ، ما ، در مكه بوديم. محمد بن حنفيّه به من گفت : نزد على بن حسين برو و از طرف من به او بگو كه : من بعد از برادرانم امام حسن و امام حسين (عليهما السّلام) ، بزرگترين اولاد امير المؤمنين على (ع) هستم و براى امامت شايسته تر مى باشم. پس سزاوار است كه امامت را به من تسليم نمايى. و اگر شك دارى ، داورى انتخاب كن تا بين ما حكم كند.
راوى گويد : نزد امام سجاد رفتم و پيغام محمد بن حنفيّه را به حضرت، رساندم.
حضرت فرمود : برگرد و به او بگو : "اى عمو ! از خدا بترس و چيزى را كه خدا براى تو قرار نداده ، ادّعا نكن. اگر قبول ندارى پس حجر الاسود بين ما حكم كند و او به نفع هر كس كه حكم نمود ، او امام است".
ابوخالد مى گويد : جواب حضرت را رساندم و او قبول كرد. و هر دو با هم به مسجد الحرام رفته تا اينكه مقابل حجر الاسود رسيدند. امام فرمود : عمو جان! چون تو مسن تر از من هستى ، جلو برو و از او براى امامت خودت گواهى بخواه.
محمد بن حنفيه پيش رفت ، دو ركعت نماز خواند ، دعا كرد و از حجر الاسود گواهى خواست ، ولى جوابى نشنيد.
بعد از او امام (ع) پيش رفت ، دو ركعت نماز خواند و فرمود : اى سنگى كه خدا تو را شاهد قرار داده بر كسانى كه به زيارت خانه‏ اش مى آيند ، اگر من صاحب امر و امام واجب الاطاعه هستم ، گواهى بده تا عمويم بفهمد كه او حقى در رابطه با امامت ندارد.
پس حجر الاسود به امر خدا با زبان عربى آشكار گفت : " اى محمد بن على! امامت با على بن حسين است و اطاعت او بر تو و بر جميع بندگان واجب است".
پس در اين هنگام، محمد بن حنفيه پاى حضرت را بوسيد، و گفت: امامت، حق شماست.
و در روايت ديگر چنين آمده است كه : به امر خدا حجر الاسود گفت : اى محمد بن على! على بن حسين آن حقى است كه در او شك راه پيدا نمى كند و واجب الاطاعه مى باشد. به او گوش بسپار و اطاعتش كن.
محمد گفت : شنيديم ، شنيديم (اطاعت مى كنيم) اى حجت خدا در زمين و آسمانش!
گويند : اين كار محمد بن حنفيه براى رفع شك از مردم بود و خود او شكى در امامت حضرت سجاد (ع) نداشت.

3. جابر بن يزيد جعفى از امام باقر (ع) روايت مى كند كه فرمود : پدرم (امام سجاد) با عده ‏اى نشسته بود كه ناگاه آهويى از صحرا آمد و مقابل ايشان ايستاد. همهمه كرده و دستهايش را به زمين مى كوبيد.
بعضى از اصحاب عرض كردند : يابن رسول الله! اين آهو چه مى گويد؟ گويا شما را مى شناسد.
حضرت فرمود : او مى گويد يكى از پسران يزيد از او يك بچه آهويى طلب كرده است و او نيز به شكارچى ها دستور داده تا يكى را شكار كنند. و ديروز آنها بچه مرا گرفته ‏اند در حالى كه به او شير نداده بودم. مى خواهم كه بچه‏ ام را برگردانند تا به او شير بدهم و سپس به آنها بدهم.
امام (ع) شخصى را به دنبال شكارچى فرستاد و او آمد. حضرت فرمود : اين آهو مى گويد كه شما بچه ‏اش را گرفته ‏ايد و او را شير نداده است و از من مى خواهد كه از تو بخواهم تا بچه ‏اش را به او برگردانى.
شكارچى گفت : يابن رسول الله! من جرأت اين كار را ندارم.
حضرت فرمود : پس بچه آهو را بده تا به او شير دهد و برگرداند. و شكارچى نيز پذيرفت و بچه آهو را آورد. وقتى كه آهو بچه ‏اش را ديد همهمه ‏اى كرد و اشك از چشمانش سرازير گرديد.
حضرت فرمود : اى شكارچى! بخاطر من بچه ‏اش را به او ببخش. شكارچى هم قبول كرد. آهو با بچه‏ اش مى رفت و مى گفت: گواهى مى دهم كه شما از خاندان رحمت هستيد و بنى اميه از خاندان لعنت.

4. امام باقر (ع) از پدر بزرگوارش نقل مى كند كه : پدرم با عده‏اى از خاندان و يارانش به باغى رفتند. دستور داد تا سفره ‏اى گسترده شود. وقتى خواستند مشغول خوردن شوند ، آهويى از طرف صحرا آمد و ناله كنان نزد پدرم رفت.
از پدرم پرسيدند : اى پسر رسول خدا! اين آهو چه مى گويد ؟
حضرت فرمود : او مى گويد سه روز است كه چيزى نخورده ‏ام ، دست به او نزنيد تا بگويم با ما غذا بخورد. آنها قبول كردند. حضرت آهو را خواند و آهو مشغول خوردن گشت اما يكى از ياران امام ، دست بر پشت آهو ماليد كه سبب فرار آهو گرديد.
پدرم فرمود : مگر من نگفتم به او دست نزنيد ؟ آن مرد قسم خورد كه نيت بدى نداشتم.
پدرم به آهو گفت : برگرد ، اينها كارى با تو ندارد. آهو برگشت و غذا خورد تا اينكه سير شد و صدايى كرد و رفت.
از حضرت پرسيدند : يابن رسول الله! اين بار چه گفت ؟
حضرت فرمود: براى شما دعا كرد.

5. ابوخالد كابلى ، مدت زيادى در خدمت محمد بن حنفيه بود و او را امام بر حق مى دانست. تا اينكه روزى نزد وى آمد و گفت : براى من حرمتى هست. پس تو را به رسول خدا و امير المؤمنين قسم مى دهم آيا تو همان امامى هستى كه خداوند اطاعت تو را واجب كرده است ؟
محمد بن حنفيه گفت : امام تو و من و تمام مسلمانان ، على بن حسين (ع) است.
پس ابو خالد خدمت امام (ع) رسيد وقتى كه سلام كرد ، امام فرمود : آفرين بر تو اى كنكر! تو به ديدار ما نمى آمدى چه شده است كه آمده ‏اى؟
ابوخالد وقتى چنين شنيد به سجده افتاد و گفت : حمد خدايى را كه مرا نميراند تا اينكه امامم را شناختم.
حضرت فرمود : امامت را چگونه شناختى ؟
ابوخالد گفت : تو مرا به اسمى خواندى كه مادرم ناميده بود. و من در جهل بودم و عمرى محمد بن حنفيّه را خدمت كردم تا اينكه امروز او را قسم دادم كه آيا تو امام بر حق هستى؟ و او مرا به تو راهنمايى كرد و گفت : تو امام واجب الاطاعه هستى و وقتى كه خدمت شما رسيدم مرا با اسم اصليم صدا كردى. لذا فهميدم كه شما امام مسلمين هستى.
ابوخالد در ادامه گفت : وقتى كه مادرم مرا زاييد نام مرا "وردان" نهاد و بعد از آن ، پدرم آن را نپسنديد و اسم مرا "كنكر" گذاشت. و قسم به خدا تا به حال كسى مرا به اين اسم صدا نكرده بود. پس من گواهى مى دهم كه تو امام آسمانها و زمين هستى.

6. امام باقر (ع) مى فرمايد : پدرم در وصيتش اين گونه فرمود :
فرزندم! وقتى كه از دنيا رفتم ، فقط تو مرا غسل بده ؛ چون امام را بايد امام غسل دهد. و بدانكه برادرت عبدالله ، مردم را به سوى خود مى خواند! اما او را از اين كار منع كن و اگر قبول نكرد رهايش كن ؛ زيرا عمرش كوتاه است.
امام باقر (ع) فرمود : وقتى كه پدرم رحلت نمود ، برادرم عبدالله ، ادعاى امامت نمود و من به او چيزى نگفتم و بعد از چند ماه ، همانطور كه پدرم خبر داده بود ، از دنيا رفت.

7. حمّاد كوفى مى گويد :
سالى براى حج ّ، خارج شديم. وقتى كه از منزل زباله ، كوچ كرديم ، ما را طوفان سياهى در برگرفت و قافله ما از هم پاشيد و در بيابان ، گم شديم. من به وادى كويرى افتادم و شب فرا رسيد. در آن حال به درختى پناه بردم.
اوايل شب بود كه جوانى را ديدم كه لباس سفيدى در برداشت با خود گفتم كه اين شخص حتماً از اولياى خداست من ساكت بودم تا اينكه به جايى رفته و براى نماز آماده شد در اين هنگام آبى از زمين جوشيد و او وضو گرفت و مناجات كرد و چنين گفت : اى كسى كه ملكوت تو همه چيز را در برگرفته و جبروتت همه را غالب شده ، بر محمد و آل محمد درود فرست و قلب مرا با شادى اقبال به خودت ، پر كن و مرا در زمره مطيعين خود قرار بده.
سپس مشغول نماز شد و من نيز آماده شدم و پشت سر او ايستادم. ناگاه محرابى را در مقابل او ديدم. و هر گاه به آيه ‏اى مى رسيد كه در آن وعده و وعيد بود ، با ناله و حزن ، دوباره آن را تكرار مى كرد. وقتى كه شب به آخر رسيد ، ايستاد و گفت: اى كسى كه گم شدگان ، او را قصد مى كنند و به او مى رسند! و اى پناهگاه خائفان! و اى ملجأ گرويدگان! چه وقت راحت مى شود كسى كه به غير تو تكيه كند؟ و چه وقت شاد مى گردد كسى كه غير تو را بجويد. خدايا! شب پشت كرد و تمام شد و من نتوانستم خدمت تو را شايسته به جا آورم و سينه ‏ام را از مناجات تو پر كنم. درود بفرست برمحمد و آل محمد و با من آنچه به مصلحتم مى باشد ، رفتار كن.
ايستاد و من دامن او را گرفتم پس گفت : اگر درست توكل مى كردى، هرگز گم نمى گشتى. دست مرا بگير و با من بيا. خيال كردم زمين زير پايم پيچيد و وقتى كه سپيده صبح دميد و گفت : اينجا مكه است.
پس گفتم : تو را به خدا قسم مى دهم ، خودت را براى من معرفى كن.
فرمود : اكنون كه مرا قسم دادى ، من على بن الحسين هستم.

8. امام زين العابدين (ع) در سالى به حج رفته بود كه در آن سال ، خليفه وقت هشام ، نيز آمده بود. هنگام طواف ، مردم كنار مى رفتند و براى امام راه را باز مى كردند و او را با ديده اكرام مى نگريستند. از هشام پرسيدند اين كيست ؟
هشام گفت : نمى شناسم ، در حالى كه مى شناخت!
فرزدق شاعر حاضر بود ، گفت : ولى من او را مى شناسم و اشعار معروف خود را در مدح امام (ع) سرود كه مطلع آن اين است.
هذا الذي تعرف البطحاء وطأته * والبيت يعرفه و الحلّ و الحرم
بدين سبب ، هشام او را دستگير نموده و زندانى كرد. و اسمش را نيز از ديوان ، حذف كرد.

حضرت براى او صله‏ اى فرستاد ولى او برگرداند و گفت : من از روى وظيفه دينى ، اين اشعار را سرودم نه براى پول.
امام (ع) دوباره فرستاد و فرمود : اين كار تو مورد قبول خداوند واقع شد.
هنگامى كه زندان او طول كشيد و حتى او را تهديد به قتل كرده بودند ، از امام (ع) خواست دعا كند تا خداوند نجاتش دهد. و امام سجاد (ع) نيز دعا كرد و او آزاد شد. سپس، فرزدق خدمت امام رسيد و گفت : يابن رسول الله! هشام اسم مرا از دفتر بيت المال خارج كرده است.
امام فرمود : از او چه مقدار مى گرفتى ؟ گفت : فلان مقدار.
امام آن مقدار را به مدت چهل سال به او عطا نمود و فرمود : اگر مى دانستم بيشتر از اين نياز دارى ، بيشتر از اين مى دادم. فرزدق بعد از گذشت چهل سال ، از دنيا رفت.

9. وقتى كه حجاج بن يوسف در جنگ با عبد الله بن زبير ، خانه كعبه را خراب كرد ، پس از جنگ كه خانه را تعمير كردند ، هنگامى كه خواستند دوباره حجر الاسود را بر جاى خود نصب كنند ، هر عالم يا قاضى و يا زاهدى كه آن را نصب مى نمود ، متزلزل مى شد و بر قرار نمى ماند. تا اينكه امام سجاد (ع) پيش آمد و حجر الاسود را از دست آنها گرفت و با نام خدا آن را در جايش گذاشت و مستقر گرديد و مردم تكبير گفتند. فرزدق نيز در شعرش به همين اشاره دارد كه مى گويد :
يكاد يمسكه عرفان راحته * ركن الحطيم اذا ما جاء يستلم

10. ابوخالد كابلى مى گويد : به امام سجاد (ع) عرض كردم كه امام بعد از شما كيست ؟
فرمود : پسرم محمد كه علم را مى شكافد و باقر العلوم است. و بعد از او پسرش جعفر است كه اسم او در آسمان ها "صادق" مى باشد.
گفتم : همه شما صادق و راستگو هستيد. چرا تنها لقب او صادق است ؟
فرمود : من از پدرم و پدرم از پدرش و او از رسول خدا (ص) شنيده است كه فرمود :
وقتى كه جعفر بن محمد بن على متولد شد او را "صادق" لقب دهيد ؛ چون از نسل او كسى است كه اسمش جعفر است و به دروغ ادعاى امامت مى كند و او نزد خدا "جعفر كذاب" مى باشد.
سپس امام سجاد (ع) گريست و فرمود : گويا مى بينم كه چگونه او طاغوت زمان خود را براى تفتيش ولى خدا و جستجوى امام غائب (ع) تحريك مى كند. پس همانطور شد كه امام فرموده بود.

11. فاطمه يكى از دختران حضرت على (ع) وقتى كه ديد برادرزاده ‏اش چگونه خود را در عبادت خدا به سختى انداخته است ، به جابر گفت : برو و به اين على بن حسين - كه يادگار پدرش است و از كثرت عبادت و سجده ، بينى اش شكافته و پيشانى و زانوانش پينه بسته - بگو از خودش موظبت نمايد و خود را اين قدر در عبادت خدا به رنج و زحمت نيندازد.
پس جابر به درب خانه امام (ع) آمد كه فرزند امام سجاد، محمد باقر (ع) را ديد و گفت : نزديك بيا ، به خدا قسم! تو همان باقرى هستى كه پيامبر توسط من به تو سلام رسانده است. پيامبر به من فرمود : تو به قدرى عمر خواهى كرد تا اينكه چشمت كور مى شود و امام باقر (ع) را ملاقات خواهى كرد و او چشمت را شفا خواهد داد.

< وبلاگ منبع >